|
این داستان زیبا اثر احمد دهقان نویسنده کتاب های «سفر به گرای 270 درجه» و «من قاتل پسرتان هستم» است. میتوانید آن را در ادامه مطلب بخوانید یا اینکه نسخه PDF داستان رو از اینجا دانلود کنید.(لینک خراب اصلاح شده است.)
بازگشت
احمد دهقان
يك لشكر جمع شده بوديم روي ريل و منتظر بوديم تا بيايند و ما كهنه سربازان داوطلب اين جنگ پايان يافته را به شهرها و خانههامان برسانند. هوا گرم بود، خيلي گرم.
غروب بود كه جمعمان كردند پشت سيمخاردار پادگان و به اين بهانه كه بايد بازرسي شويم، دار و ندارمان را پخش زمين كردند. چيزي نداشتيم، جز يك مشت لباس خاكي كهنه و پوتينهاي رنگ و رو رفته و چتر منور و چندتايي پوكه، به يادگار از تيرهايي كه شليك كرده بوديم. همهي غنيمتمان از جواني و جنگ همين بود.
«لان جان سيلور» مان كه يك چشم نداشت، از اول گفت كه سرنيزهاش را با خود خواهد برد. و همين شد كه وقتي نوبت به او رسيد، از آن سوي سيم خاردارها، چشم دوختيم به بازرس كلاه قرمز كه چه ميكند و او يكي يكي رخت و لباس لان جان را ريخت بيرون. زير پيراهن زرد، شلوار خاكي كه تنها يك پاچه داشت و... دست كرد تو ساك و سرنيزه را كشيد بيرون ...
ادامه در ادامه مطلب!
|