تبليغاتX
.:: قاصدک آواره ::.
 
   
     
 
 
 

 

جاتون خالي يه جايي مهمون بوديم

پـــاي بساط  تلـه و يـز يـون بـوديـم


برنــامــه شــون سازي و آوازي بـود

امــا سازش قـــــايم باشك بــازي بود


بچّه ي صــابخونه كـــه فيلمو مي ديد

رو به بـــابــاش كرد و بــا خنده پرسيد


اون دو نفــــــرکـــه پشت اون گلدونن

شونه شونــو هِي چـــرا مي جنبونن؟

خلیل جوادی

* ادامه شعر + لینک فایل صوتی در ادامه مطلب.



 
 
   |    نوشته شده توسط محمد ادامه مطلب ... | 
 
 
 

 

عشق

         برق نگاهت مرا تا دل خورشید برد

                                       ناگه از آن گوی سرخ

                                                    شاد و خرامان و مست

         دیدمت انگار باز،           

                                       زان نگهت زین دفعه

                                                    جست برون آتشی

         شعله ای از جنس زن،

                              برد مرا تا زمین.

                                                     م.ا

      -----------------------------------------------------------------

*پی نوشت:
۱. توی پارک در انتظار دوستم نشسته بودم، داشتم توی ذهنم شعری رو زمزمه می کردم که مصرع اولش شبیه همین بود، بعد ادامش اومد تو ذهنم.
۲. اولین تجربه ام بود، تو کامنتا مسخره نکنید!

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
  سلام بعد از تقریبا مدت ها !!
بعد از شروع دوره پیش دانشگاهی که برای ما از 16 تیر شروع شد دیگه کمتر وقت میکنیم مطلبی چیزی بگذاریم ولی هر از گاهی آدم به سرش میزنه دیگه. مثلا من که این همه مدت اصلا سری به وبلاگ نزدم حالا درست شب امتحان جامع اومدم وبلاگ رو آپ کنم. پس بخونید :
در طی وبگردی ام ابتدا به وبلاگ فوق العاده اپسیلون رفتم و از لینک های اونجا رفتم سایت آوای موج.

مطالب هر دو رو خیلی دوست دارم چون هم علمی اند و هم زیبا. در بین پست های دومی به مطلبی برخوردم که بد نیست بخونید. در حقیقت نظر من هم هست درمورد آدمای اطراف. راستش در این که شرایط دور و برمون خیلی بده و آدما هم نامرد شدند شکی ندارم ولی معتقدم جور دیگری هم میشه دید میشه مثل مولانا بود. میشه با اینکه همه زشتی ها رو میبینی از شادی تو این دنیا جا نشی !

(چون تو این سایت تاکید کرده که مطالبشو کپی نکنیم و اگر میخواهیم دیگران رو مطلع کنیم لینک بدیم من هم همین کار رو میکنم.)

لینک مطلب :  http://avayemoj.com/2008/08/07/4myfriends

-------------------

پ.ن 1 : امیدوارم پدرخوانده عزیز خوشش بیاد.

پ.ن 2 : اگر میخواید برید به اون لینک با مرورگر IE خوب نمیاد. لااقل با IE 8 که افتضاحه ولی با Firefox و Safari خوبه.

پ.ن 3 : اِاِاِاِاِاِاِاِاِ .....   اشتباه شد پ.ن 3 نداریم !!

 
 
   |    نوشته شده توسط امید
 
 
  این داستان تا حدودي حکایتگر وضع جامعه ماست. به خصوص اونجایی که میگه ۵ دقیقه پای تلویزیون نشستم و ...

در ضمن این مطلب از وبلاگ بزغاله هستيم برداشت شده است.

----------------------------------------------------------------------------------------

شنگول و منگول و حبه انگور !

:

در زمانهای قديم، سه بزغاله به نامهای شنگول، منگول و حبه انگور زندگی ميکردند. آنها به همراه مادرشان که چون هميشه در مچ سمش پابند ميانداخت و به (بز پابند به پا) معروف بود، در يکی از طويله های شمال شهر، به خوبی و خوشی زتدگی مينمودند.

 

روزی از روزها (بز پابند به پا) بزغاله هايش را صدا ميزند که من ميخواهم تا (پشمچين گاه) کوچه پايينی بروم. وقتی من نيستم، دست به برق نزنيد، با کانالهای قفل شده ماهواره ور نرويد و در را هم به روی غريبه باز نکنيد.

 

بعد از اينکه شنگول و منگول و حبه انگور مثل بزغاله سر تکان ميدهند که يعنی چشم، (بز پابند به پا) راهی ميشود.

 

 

ادامه در ادامه مطلب

 
 
   |    نوشته شده توسط امید ادامه مطلب ... | 
 
 
   اين شعر افاضات حاج كرم از خلیل جوادی شاعر محكمه الهيه . منبع اين شعر وبلاگ خود خلیل جوادی هستش.
در ضمن فايل محكمه الهي رو هم از آدرس زير ميتونيد دانلود كنيد كه منبعش هم وبلاگ مداد آی تی است

دانلود فایل صوتی محکمه الهی

دانلود محکمه الهی از RapidShare

--------------------------------------------------------------------------------

افاضات حاج کرم

پریشبـــاحضــرت حـــــاجی کـــــــرم

 شوهر دختــر خــــالـه ی مــــــــادرم

 چون که مـــاشین نو خـــریـده بودن

 خـدمت والـــده رسیـــــده بــــــــودن

 بعدِ یــــــه کم تــارف و گفت شـنفت

یهو یه کاره رو بــــه من کرد و گـفت :

نشستی و این همه خوندی که چی؟

توی مخت کتــاب چپوندی کــــه چی ؟

بقیه در ادامه مطلب

 
 
   |    نوشته شده توسط امید ادامه مطلب ... | 
 
 
 
 

آغوش وانکرده لبش گل فروش شد
صحرا تمام وسعتی از ناز و نوش شد

"احلی من العسل" به لبش داد بوسه ای
پیشانی سپید گل آیینه پوش شد

آغوش را گشود و به مولا نگاه کرد
باران گرفت و عشق فقط جرعه نوش شد

وقتی رکاب بوسه به پای سوار زد
غارتگر همیشه ی دل صبر و هوش شد

می دید آسمان پر بال پرنده است
از بس فرشته عرش خدا لاله پوش شد

گرگی وزید و سینه ی قاسم نشانه رفت
میدان طنین شیهه و گرد و خروش شد

ناگاه پاره پاره تمام ستاره ای
بالی زد و به دامن مولا خموش شد

 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
 

 

 

Seyyed Ebrahim Nabavi

 منبع تصویر: news.bbc.co.uk

در پي اعلام اين نكته كه تاكنون 65000 شركت تجاري ايراني در دبي ثبت شده اند , يكي از ايرانيان گفت : ما ايراني ها صبح در تهران از خواب بيدار مي شويم محل شركت تجاري ومركز خريدمان در دبي است . استعدادمان در تهران كشف شده , اما نبوغ مان در اروپا شكوفا  مي شود . براي تحصيل به  پاريس و يا لندن مي رويم , اما چون از كار در اروپا خوشمان نمي آيد, در ايالت متحده كار مي كنيم . و هروقت بيكار شديم براي گرفتن حقوق بيكاري به اروپاي مركزي مي رويم .

برنامه هاي تلوزيوني مان  از لس آنجلس پخش و در خرم آباد  دريافت مي شود . فيلم هايمان را در بيابان هاي  ايران مي سازيم. اما در ونيز و پاريس و برلين آنها را نمايش مي دهيم و از آنجا جايزه فيلمسازي مي گيريم .

 در كلن طرفدار جمهوري و در تهران طرفدار سلطنت هستيم , مهمترين مقالات سياسي مان در اوين نوشته مي شود , اما در پاريس خوانده  مي شود . از واشنگتن نامزد انتخابات مي شويم , اما صلاحيت مان در تهران رد مي شود  ,بنابراين در برلين انتخابت را تحريم مي كنيم و در لندن تصميم مي گيريم رفراندوم برگزار مي كنيم . در هلند عضو پارلمان و در اسراييل رييس جمهور مي شويم در تهران با حكومت مخالفت مي كنيم , در عراق با حكومت مي جنگيم , اما در لبنان از حكومت دفاع مي كنيم .

در تهران كنسرت موسيقي راك برگزار مي كنيم , اما در فرانكفورت كنسرت موسيقي سنتي مان با اسقبال آلماني ها روبرو مي شود , در آنكارا در كنسرت موسيقي پاپ ايراني شركت مي كنيم  ,اما در آنتاليا مي رقصيم . در كانادا برنده مسابقه ملكه زيبايي مي شويم . حقوق زنان مان در مشهد نقض ميشود , اما در سوئد از حقوق زنان دفاع مي كنيم .

 وليعهدمان در آمريكا است ,ملكه مان در يكي از شهرهاي فرانسه زندگي مي كند , رئيس جمهور سابق مان در پاريس زندگي مي كند . رئيس قوه قضائيه مان متولد عراق است , در عوض رئيس جمهور عراق سالها در ايران زندگي مي كرد و رئيس جمهور اسرائيل متولد ايران است . در ايران زندگي مي كنيم , در تركيه تفريح مي كنيم , در آمريكا پولدار مي شويم و براي مرگ به ايران بر مي گرديم.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط امید
 
 
  روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشته ها این گونه می گفت : می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند . گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ."
گنجشک گفت لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت : " ماری در لانه ات بود .خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. "
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت : " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ."
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
  شيطان به خداوند گفت: چگونه است كه بندگانت تو را دوست مي دارند و تو را نا فرماني مي كنند در حالي كه با من دشمن اند ولي از من اطاعت مي كنند؟! خطاب رسيد كه اي ابليس به واسطه همان دوستي كه به من دارند و دشمني كه با تو دارند از نافرماني هاي آنان در خواهم گذشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
   

مولانا ...

 

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

 

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود

 

خمر و خمار من توئی باغ و بهار من توئی
خواب و قرار من توئی بی تو بسر نمی شود

 

جان ز تو نوش می کند دل ز تو جوش می کند
عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود

 

جاه و جلال من توئی ملکت و مال من توئی
آب زلال من توئی بی تو بسر نمی شود

 

بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود

 

دل بنهد بر کنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود

 

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی تو بسر نمی شود

 

خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود

 

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود

 

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

من و خدا

 

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور


ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعرة توفنده اش


دکمة پیراهن او، آفتاب
برق تیغ و خنجر او، ماهتاب

هیچ کس از او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود


آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

 

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

 

نون والقلم

 

**پیشنهاد می کنم حتماً ادامشو بخونید.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد ادامه مطلب ... | 
 
 
 

 

عاشورا

حسین وارث آدم - علی شریعتی
 

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است . مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر را و مکه ابراهیم را و کعبه

ی به بند نمرود کشیده را و اسلام را و پیام محمد (ص) را و کاخ سبز دمشق را و در بندکشیدگان را

و .........


مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است . بار سنگین همه این مسئولیت ها بر دوش او سنگینی می

کند .


او، وارث رنج بزرگ انسان است . تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهیم و..........تنها وارث محمد ! و........


مردی تنها !


اما نه، دوشادوش او زنی نیز از خانه فاطمه بیرون آمده است، گام به گام او ، نیمی از بار سنگین

رسالت برادر را بر دوش خود گرفته است .


مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است، تنها و بی کس ، با دست های خالی ، یک تنه به روزگار

وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است . جز مرگ سلاحی ندارد اما او فرزند خانواده ای است که

"هنر خوب مردن" را در مکتب حیات خوب آموخته است .


در این جهان هیچکس نیست که همچون او بداند که :"چگونه باید مرد ؟"


آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخواسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در "توانستن"می

فهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در "غلبه"می دانند، بیاموزد که :"شهادت" نه یک

"باختن" که یک "انتخاب" است .


و حسین وارث آدم که به بنی آدم زیستن داد و وارث پیامبران بزرگ که به انسان، "چگونه باید

زیست" را آموخت .


اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم "چگونه باید مرد" را بیاموزد .


*بخشی از کتاب "حسین وارث آدم ، دکتر علی شریعتی" 

 

****************************************** 


 

 نمى‏توان از كربلاى حسین نوشت و در آن، از كار بزرگ زینبى یادى نكرد؛ چرا كه حادثه كربلا با نقش مكمّل و بى‏بدیل حضرت زینب‏علیها السلام كامل مى‏شود. مرحوم شریعتى در این مورد مى‏گوید:

 

"رسالت پیام از امروز عصر، آغاز مى‏شود. این رسالت بر دوش‌هاى ظریف یك زن، «زینب» - زنى كه

مردانگى در ركاب او جوانمردى آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگین‏تر از رسالت برادرش.

آنهایى كه گستاخى آن را دارند كه مرگ خویش را انتخاب كنند، تنها به یك انتخاب بزرگ دست

زده‏اند؛ اما كار آنها كه از آن پس زنده مى‏مانند، دشوار است و سنگین. و زینب مانده است، كاروان

اسیران در پى‏اش، و صف‌هاى دشمن تا افق در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر

دوشش. وارد شهر مى‏شود، از صحنه بر مى‏گردد. آن باغ‏هاى سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و

از پیراهنش بوى گل‌هاى سرخ به مشام مى‏رسد. وارد شهر جنایت، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و

جلادى شده است؛ آرام و پیروز، سراپا افتخار؛ بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان

و بردگان استعمار و استبداد فریاد مى‏زند: «سپاس خداوند را كه این همه كرامت و این همه عزت به

خاندان ما عطا كرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت...» اگر زینب پیام كربلا را به تاریخ باز نگوید، كربلا در

تاریخ مى‏ماند."


 

******************************************


 

حسین (ع) از دیدگاه مرحوم دکتر علی شریعتی (ره):

 

الف) شرایط نهضت امام حسین‏علیه السلام‏ "شكل مبارزه‏اى كه حسین انتخاب كرده، قابل فهمیدن نیست مگر این كه اوضاع و شرایطى كه حسین در آن شرایط، قیام خاصّ خودش را آغاز كرد، فهمیده بشود... اكنون حسین مسئول نگاهبانى انقلابى است كه آخرین پایگاه‏هاى مقاومتش از دست رفته است و از قدرت جدش و پدر و برادرش، یعنى حكومت اسلام و جبهه حقیقت و عدالت، یك شمشیر برایش نمانده و حتى یك سرباز! سال‏هایى است كه بنى‏امیه همه پایگاه‏هاى اجتماعى را فتح كرده است."

 

اسلام در این زمان، چون پوستین وارونه شده است؛ ارزش‏هاى اسلامى رنگ باخته و دین با حاكمیت افراد فاسد و غاصب، رو به انحطاط و انحراف مى‏رود. امام حسین‏علیه السلام در چنین شرایطى براى اصلاح دین جدش قیام مى‏كند؛ از یك سو، نیرویى براى تغییر وضع موجود ندارد و از دیگر سو، در سكوت خود مشعل امیدى نمى‏بیند. بنابراین، با تنهاترین و برنده‏ترین سلاح، سلاح شهادت، به رویارویى با یزید، مظهر باطل مى‏شتابد و با شهادت خویش بر آنها پیروز مى‏شود.

 

*ادامه این متن در ادامه مطلب موجود می باشد.


 

*******************************************
 

در آخر فایل صوتی سخنرانی زیبای دکتر علی شریعتی درباره حماسه عاشورا را می توانید دانلود کنید:

دانلود سخنرانی دکتر علی شریعتی درباره ی عاشورا

 

*******************************************
 

التماس دعا


 

منابع: hamclassan.blogfa   bartarindin.blogfa  noandish.com   enrique657.persiangig  sham0.blogfa

 

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد ادامه مطلب ... | 
 
 
   

بالاخره بعد مدتها فرصتی شد خدمت برسم. شرمنده، درسهای نفس گیر مجال سر زدن نمیدنالبته خوشبختانه دوستان دیگر لطف داشتند و وبلاگو تقریبا سر پا نگه داشتن. بازدیدها بالا هست ولی در عجبم که چرا نظرات کمه. خواهشا ما رو با نظراتون دلگرم کنید.
بریم سر اصل مطلب؛ امروز کلی شعر قشنگ براتون می ذارم. من خودم خیلی لذت بردم. فاضل نظری از شعرای مورد علاقه منه. پیشنهاد می کنم کتابهای شعرشم بخونید. امیدوارم از این شعرهای بینهایت زیبا لذت ببرید.

 

فاضل نظری

دير و دور                                                           

بعد از اين بگذار قلب بي‌قراري بشكند
گل نمي‌رويد، چه غم گر شاخساري بشكند

بايد اين آيينه را برق نگاهي مي‌شكست
پيش از آن ساعت كه از بار غباري بشكند

گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينه‌ام
صبر بايد كرد تا سنگ مزاري بشكند

شانه‌هايم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگي زير پاي آبشاري بشكند

كاروان غنچه‌هاي سرخ، روزي مي‌رسد
قيمت لبهاي سرخت روزگاري بشكند

مهمان آتش

راحت بخواب اي شهر! آن ديوانه مرده است
در پيله ابريشمش پروانه مرده است

در تُنگ، ديگر شور دريا غوطه‌ور نيست
آن ماهي دلتنگ، خوشبختانه مرده است

يك عمر زير پا لگد كردند او را
اكنون كه مي‌گيرند روي شانه، مرده است

گنجشكها! از شانه‌هايم برنخيزيد
روزي درختي زير اين ويرانه مرده است
ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش
آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است

source: iricap.com

*حتما به بقیه شعرها در ادامه مطلب سر بزنید.
*نظر فراموشتون نشه!

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد ادامه مطلب ... | 
 
 
   

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود... هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست

قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت. تا روزی‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟ خدا گفت: هست. قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را. خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است...

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد. و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید،

خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون که‌ عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است.

منبع:http://saharkhizeashegh1.blogfa.com

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
 

 

وداع

 

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا زتو دورش سازم
زتو، ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

 

 *لطفا نظر خودتون رو راجع به شعر های فروغ در نظرات اعلام کنید.
اگه از شعرهاش خوشتون میاد بگید بیشتر بذارم.

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

گریز و درد

 

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده است
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

 

رفتم مگو، مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکبار راز ما

 

رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آسوده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوّشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکوت تبلخی گریستم
نالان زکرده ها و پشیمان زگفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 


 

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
  زندگی آنقدر عجیب نیست که شما تصور می کنید, زندگی آنقدر عجیب است که شما نمیتوانید تصور کنید

 

رفیق خوب مثل کفش میمونه و رفاقت مثل یه جاده آسفالت داغ
.
.
.
.
وای به روزی که وسط راه کفشه پاتو بزنه یا بفهمی که پا برهنه ای...

 

زندگی تاس خوب آوردن نیست
تاس بد رو خوب بازی کردنه...

 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
 
هفت نصیحت از مولانا :

 ۱- گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن (مثل رود)

2- با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

۳- اگركسی اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)

 ۴- وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

 ۵- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

 ۶- بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )

 7- اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه )

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
   

بگذار دلم بسوزد و خاک شود

از هر طرفی حساب ما  پاک شود

ما در ره عشق جان و سر می بازیم

 تا اینکه مبادا دوست غمناک شود

 

 

source: anjlas.blogfa


پیشنهاد می کنم حتما به ادامه مطلب سر بزنید عکسهای قشنگی گذاشتم.
نظرم فراموشتون نشه.

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد ادامه مطلب ... | 
 
 
  تنها دليل من که خدا هست و
اين جهان
زيباست،
وين حيات عزيز و گرانبهاست،
لبخند چشم توست!
هر چند با تبسم شيرينت،
آن چنان از خويش مي روم
که نميبينمش درست!
لبخند چشم تو
در چشم من، وجود خدا را
آواز مي دهد.
در جسم من
تمامي روح حيات را پرواز مي دهد.
جان مرا، - که دوريت از من گرفته است -
شيرين و خوش
دوباره به من باز مي دهد.

(فريدون مشيري)

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
   

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي                                                                

هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم               

                                   راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي 

                                                                                عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم 

 

eshgh

 

source: anjlas.blogfa

 

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
  به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري

بر گرفته از:http://1124.blogfa.com

 

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
   

 

از شوق به هوا

به ساعت نگاه مي كنم:

حدود سه نصفه شب است

چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم

و طبق عادت كنار پنجره مي روم

سوسوي چند چراغ مهربان

وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده

و خاكستري گسترده بر حاشيه ها

و صداي هيجان انگيز چند سگ

و بانگ آسماني چند خروس

از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام

و خوشحال كه هنوز

معماي سبز رودخانه از دور

برايم حل نشده است

آري!از شوق به هوا مي پرم

و خوب مي دانم

سالهاست كه مرده ام

 

منبع: وب سایت حسین پناهی
 

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

سنگ سوپ عجیب!!

به خدا قسم می توانستی مزه ی مرغ و گوجه فرنگی

 

رشته و قلم گوسفند را حس کنی

 

اما آنچه می خوردیم آب و سیب زمینی بود

 

و سنگ سوپ عجیب.

 

در روزهای سخت گذشته

 

آویزان بود با نخی  در آشپزخانه

 

سنگی کوچک و قدیمی  به اندازه ی یک سیب

 

صیقلی فرسوده و خاکستری

 

وقتی که هوا پس می شد

 

مادر کمی آب می جوشاند و سنگ را توی آب می انداخت

 

می گفت: «امشب کمی سوپ می خوریم.»

 

این سنگ سال های دراز در خانه ی ما بود

 

می دانستیم که مغذی است

 

به یاد می آورم که مادر آن را در آب هم می زد

 

و این ترانه را می خواند:

 

«تا وقتی این سنگ سوپ جادویی را داریم

 

هیج شبی گرسنه نخواهیم ماند

 

فقط کافی است کمی عشق به آن اضافه کنید

 

بعد همه چیز رو به راه میشه.»

 

آن سنگ سوپ باعث شد که روزهای تاریک را تاب بیاوریم

 

تا بالاخره خورشید طلوع کرد

 

و سنگ سوپ خاک گرفته فراموش شد

 

هر چند هنوز همانجا آویزان است.

 

خدایا از آن زمان به بعد غذا فراوان شد

 

اما گاهی مادر را در آشپزخانه می بینم

 

و سنگ سوپ عجیب به یادم می آید

 

دوباره میتوانم مزه ی مرغ و گوجه فرنگی

 

رشته و قلم گوسفند را حس کنم

 

اما آن چه می خوردیم در حقیقت آب و سیب زمینی بود

 

وسنگ سوپ عجیب

 

ما با یک سنگ سوپ عجیب تغذیه می شدیم.

 

                                       « شل سیلور استین » 

source: ahoramazada.blogfa

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه...

دو تا شعر دیگه هم تو ادامه مطلب از شل گذاشتم.

راستی نظر یادتون نره هااااا

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد ادامه مطلب ... | 
 
 
  در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

           در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

            آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

بر گرفته از : http://shabeberahneh.blogfa.com

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
   

 روح برخی از مردم چقدر به اسفنج شباهت دارد ٬ تا آنها را نچلانی نم پس نمی دهند...

                                                                                          ((جبران خلیل جبران))

************

از حکمت سخن بگو و جواهرات را انتخاب کن ٬ تا به این طریق دهان دروغگویان و سخن چینان را ببندی.

                                                                                                ((تالیس))

************

  هر گاه به دقت بنگریم می بینیم که رنج و سختی در نزدیکی  ما سکونت دارد.

                                                                                            (( یربیدس))

************

افراط و تفریط هر دو نشانه ی ضعف عقل است.

                                                                                             ((فوفنارج))

***********

طمع مثل آب دریا است ٬ هر چه بیشتر از آن بنوشی تشنه تر می شوی.

                                                                                                ((تنیسون))

************

جوانی تاجی از گل است و پیری تاجی از خار.

                                                               (( مثل ژاپنی))

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
   

      خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد                           

خیلی زود .

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد .

 

آفتاب .. تبدیل شد به سایه ، به باران

شور شوق ... تبدیل شد به لذت ، به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز

خیلی زود .

 

با " تا ابد " شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت

و مرا دوست داشته باش تبدیل شد به " جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر "

خیلی زود

 

خیلی خوب ... زود تر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود .

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد ...

خیلی زود.

 

  شل سیلور استاین         

 

شل سیلور استاین                              

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خـاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

سـاعتي بر لب آن جوي نشستم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل وسنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آمد تو به من گفتي:

« از اين عشق حذر كن »

« لحظه اي چند بر اين آب نظر كن »

« آب آيينه عشق گذران است »

« تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است »

« باش فردا كه دلت با دگران است »

« تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن »

با تو گفتم:

« حذر از عشق؟ » « ندانم »

« سفر از پيش تو؟ »

« هرگز نتوانم »

« روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد »

« چو كبوتر لب بام تو نشستم

« تو به من سنگ زدي, من, نه رميدم, نه گسستم »

« باز گفتم : كه تو صيادي و من آهوي دشتم »

« تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم »

« حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم, نتوانم . . . »

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نه گسستم, نه رميدم

رفت در ظلمت غم,

آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فریدون مشیری

source: mcdeltateta.blogfa.ir

 

*راستی شما عزیزان می تونید با عضویت درسایت زیر از امکانات ویژه این سایت مانند کسب درآمد (واقعی!) استفاده کنید.

عضو شید ضرر نداره!!

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی ابلهان درست می گویند ( وینستون چرچیل )

حقیقت را دوست بدار اما اشتباه را عفو کن ( ولتر )

خرابکاری یک مملکت از دو چیز است : اول نداشتن مردمان دانا و لایق ، دوم نبودن آنها در راس امور مملکت ( ولتر)

وجود نیروی تخیل یک عنصر اساسی در نوابغ است ( شوپنهاور )

تجربه همیشه به نفع انسان نیست ، زیرا هیچ حادثه ای دو بار به یک شکل اتفاق نمی افتد ( وینستون چرچیل )

در میان تراژدیهای بشر ، گناهی از این بزرگتر نیست که شخصی ریا کار باشد ( فرانسیس بیکن )

ناتوانان نمی توانند راستگو باشند ( آلبر کامو )

جائی که عشق هست ، خدا هست ( لئو تولستوی )

اگر خدائی نباشد باید او را اختراع کرد ، اما تمامی طبیعت فریاد بر می آورد که خدا هست ( ولتر )

بدبخت ترین و مفلوکترین انسان کسیست که به عدم تصمیم گیری عادت کرده است (ویلیام جیمز )

من همه چیز خود را به گرسنگی ها و مشقات ایام جوانی مدیونم ( ناپلئون بناپارت )

از نادانان بیش از متقلبان باید ترسید ( ملکه کریستینا )

اگر در تمام جهان یک ذره ی بی مقدار از قوانین گیتی متابعت نمی کرد ، مدتهای مدیدی بود که جهان ما دیگر این جهان نبود ( موریس مترلینگ )

انسان یگانه جانداریست که می داند میمیرد ( آندره مالرو )

بهترین زمان برای کنترل احساس ، لحظه ی شروع آن است ( آنتونی رابینز )

بشر وقتی از امید و رؤیا دور بماند ، مرده ای بیش نیست ( سقراط )

مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران ( کنفسیوس )

هر قدر کسی را بیشتر دوست دارید ، کمتر مغرورش کنید ( مولیر )

عوام ثروتمندان را محترم میدارند و خواص ، دانشمندان را ( افلاطون )

نعمت های خویش را بشمار نه محرومیت ها را ( دیل کارنگی )

پیری انسان به پیری شرائینش بستگی دارد و جوانی او به افکارش ( ویل دورانت )

صورت شما کتابیست که مردم می توانند از آن چیز های عجیب بخوانند ( ویلیام شکسپیر )

کسی که که از سه هزار سال بهره نگیرد همچنان تهیدست باقی می ماند. ( گوته)

برای یک زندگی خوب: مثل سگ کارکن، مثل اسب بخور، مثل روباه فکر کن و مثل خرگوش بازی کن. (جرج آلن)

اگر از فردی بخواهند که رفتگری کند، او باید خیابانها را تمیز کند، حتی اگر میکل آنژ روی آن نقاشی کرده باشد، یا بتهوون روی آن نت موسیقی نوشته باشد و یا شکسپیر روی آن شعر نوشته باشد. او باید خیابانها را آنچنان تمیز کند که در روز قیامت تمام فرشتگان زمین و آسمان بگویند: او رفتگری بود که کارش را درست انجام داد. (دکتر مارتین لوترکینگ)

source: literature2000.blogsky

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

source: bangedel.blogfa

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

ملاصدرا

این پست اصلاح شده یکی از پست های قبلی است که باز نمی شد!!

 

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

 

عشق يعنی مستی و ديوانگی

                                    عشق يعنی با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر     

                                    عشق يعنی سجده ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن

                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

                                    عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختن

                                    عشق يعنی زندگی را باختن

 

**************************

عشق يعنی انتظار و انتظار      

                                   عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديده بر در دوختن

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

                                   عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

عشق يعنی لحظه های التهاب

                                    عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی با پرستو پر زدن

                                   عشق يعنی آب بر آذر زدن

                    

 **************************

عشق يعنی سوز نی ، آه شبان

                                   عشق يعنی معنی رنگين کمان

عشق يعنی شاعری دل سوخته

                                   عشق يعنی آتشی افروخته

عشق يعنی با گلی گفتن سخن

                                    عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی ديده بر در دوختن

                                   عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز

                                   عشق يعنی عالمی راز و نياز

 

****************************

عشق يعنی چون محمد پا به راه

                                   عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست

                                   عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن

                                   عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون

                                   عشق يعنی درد و محنت در درون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود

                                    عشق يعنی يک سلام و يک درود

                                                

                               عشق ،

                                        آمدنی بود  نه  آموختنی .

 

عشق

source: only-love.blogfa.com

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

revayat

www.ayene.com

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

پروین

http://www.azargoshnasp.net

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
  وعده های نویسندگان همچون سوگند های عاشقان است.

                                                                                                    ((جانسون))

کتاب ها٬عزیزتریت دوستان در انجمن هایند و خالص ترین مشاوران به هنگام تردید...

                                                                                                     ((ویت لوک))

هر کتاب ارزشمندی ٬با رویی بلند برای عقل بنا شده بر پایه ی فکر بلند است.ک بر بخش عظیمی از جهان ادراک و تمیز٬مشرف است.

                                                                                                       ((ولمت))

من کتاب های امانتی را مطالعه نمی کنم زیرا معتقدم بالاتریت درجه ی فقر این است که کسی کتاب نداشته باشد.

                                                                                                      ((رسکن))

یک کتابخانه ی سرشار از کتاب های نفیس قادر به ساختن دنیاست.

                                                                                                   ((جیمز بالدون))

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
 

نام تو را باید
از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم
تو
بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات
لم بدهی
و چرت تابستانی ات را
با دود قلیان مفرح کنی
تفنگ دست می‏گیری
و از پشت تریبون المنار
وبا نعره‌ها‌یت
چرت ما را پاره می‏کنی
تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!
نه شکمت
آن اندازه است
که از پشت دشداشه‌ها‌ی سفید
وقار عربی ات را نمایان کند
نه چفیه و عقال داری
تازه عمامه سیاه سرت می‏گذاری
که ما را به یاد خمینی می‏اندازد
که یکبار چرت مان را پاره کرده بود
تو ننگ عربی، سید حسن!
بجای آنکه در حرمسرایت بگردی
و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی
تا فردا در بهشت
برای مغازله با حوریان آماده باشی
در مخفیگاهت
که نمی‏دانیم کجاست
می نشینی و نهج البلاغه می‏خوانی
تو کافر شده ای، سید حسن!
و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشک‌ها‌یت
به ریاض که نمی‏رسد؟

به نقل از ول شدگان و آن به نقل از وبلاگ مهر‌آب و آن به نقل از وبلاگ بشري

 
 
   |    نوشته شده توسط امید
 
 
 

هزاران سال پیش مردانی تنها، با پای برهنه، بشارت های روشنی آوردند. اما هزاران سال بعد وقتی کودکی پرسید چه بشارتی، هم همه شد. هر کس چیزی گفت. اما راستش هیچ کس نمی دانست. هیچ کس انگار نشنیده بود.

کودک قصه ما ، حالا پیرمردی شده بود که شلوار و قبای سفید بر تن داشت و شب کلاهی بر سر. با همه سادگی اش، با صلابت گام برمیداشت. تنها نبود و قلب امتی بود و چیزهای روشنی همراهش آورده بود.

او بشارتی شنیده بود.

--------------------------------------------------------------------------------------------

- یکی از کله گنده هاشان محکم خوابانده بود زیر گوش سفیر ما. اول پرسیده بود « چرا جنگ را با عراق شروع کردید؟» سفیر گفته بود « آنها شروع کردند، ما فقط دفاع ... » حرفش تمام نشده، سیلی محکمی صورتش را سرخ کرده بود.

نیمه شب بود که خبرش به امام رسید. گفت « همین حالا یه نفر مرد میخوام. » همه کنار کشیدند. هرچه گفتند « آقا! شوروی قدرت اول دنیاست »، توی کتش نرفت. « اگر نمی روید، خودم برم. »

نیمه شب بود. زنگ سفارت شوروی در ایران را زد. گفت « با سفیر کار دارم. » گفتند « خواب است. » گفت « بگو از طرف رهبر ایران آمده ام. پیغام مهمی دارم. » سفیر آمد با چشمانی پف کرده. بدون حرف پیش سیلی محکمی خواب را از سرش پراند.

------------------------------------------------

- آقا گفت نگو. بقیه گفتند بگو. و بالاخره مصظفی خوابی را که دیشب دیده بود تعریف کرد. در حالی که نگاهش به زمین بود و زبانش لکنت گرفته بود. « فارابی، ابن سینا، بیرونی، فخر رازی، خوجه نصیرالدین طوسی، علامه حلی، ملاصدرا و خیلی های دیگه تو مجلس بودن. شما که اومدید، همه به احترام شما بلند شدن و بالای مجلس نشوندنتون. » حرفش که تمام شد صدا از کسی در نمی آمد، همه چشمشان به آقا بود. مصطفی به خود جرات داد و به چشمهای پدر نگاه کرد. آقا براق شده بود به او. « تو این خواب رو دیدی؟ » مصطفی راست نشست، « بله ».  آقا گفت « بی خود کردی همچین خوابی دیدی! » صدای قهقهه اتاق را برداشت. آقا هم خنده اش گرفته بود.

 ------------------------------------------------

- نوبت من بود که ظرف ها را بشویم. لم داده بودم به پشتی، التماس میکردم به خواهرم جور مرا بکشد. هرچه اصرار میکردم قبول نمیکرد. چیزی از ذهنم گذشت. « هیچ وقت وضو گرفتن آقا اینقدر طول نمی کشید. » هر دو به هم نگاه کردیم. او هم همین فکر توی سرش بود. رفتیم طرف دستشویی. از کنار آشپزخانه که رد شدیم، ایستادیم و برگشتیم. ضرف ها شسته شده بود توی سبد. آقا جان دست هایش را خشک میکرد. نگاه متعجبمان را که دید گفت « این بار نوبت من بود.»

 

                                            

 
 
   |    نوشته شده توسط امید ادامه مطلب ... | 
 
 
 

    بنام خداوند جان آفرین       حکیم سخن در زبان آفرین

 خداوند بخشنده دستگیر       کریم خطا بخش پوزش پذیر

 

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

                            اسب شرف از گنبد گیتی بجهاند

 آنکس که بداند و نداند که بداند

                           بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

                         لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

                       در جهل مرکب ابدالدهر بماند

                                                                           

  

source:asrerayane.blogfa.com

 
 
   |    نوشته شده توسط امید
 
 
   

 

source: pesarirony.blogfa

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
  سر تا سر دنیا تحت سیطره ی کتاب هاست.

                                                      ***ولتر***

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
  برای رهایی از اوهام نا به جا به کتاب هایم پناهنده می شوم...

                                                                                  ***مونتانی***

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
   

 

source: www.amishaph.blogfa.com

 

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
  کتابخانه از کمالات زندگی نیست بلکه از لوازم آن است.

                                                   ***هنری وارد بیتشر***

 
 
   |    نوشته شده توسط
 
 
   

منابع این پست: http://www.jallvllshid.blogfa.com  va  http://www.aligi2008.blogfa.com

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
   

امروز برایتان یک گفته زیبا از ملاصدرا میگذارم امیدوارم خوشتان بیاید(نظر فراموش نشود) :

 
 
   |    نوشته شده توسط محمد
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: طراحي و پياده سازي قالب وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور