|
من و خدا
پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان نقش روی دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خنده اش سیل و طوفان، نعرة توفنده اش
دکمة پیراهن او، آفتاب برق تیغ و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند: این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی، جوابش آتش است آب اگر خوردی، عذابش آتش است
نون والقلم
**پیشنهاد می کنم حتماً ادامشو بخونید.
|